|
۲۷ بهمن ۱۳۹۰ توسط خانم
|
الان ۵ دقیقه است که دارم هق هق گریه میکنم ولی باور کنید که از خوشحالیه…خدایا تو چقدر بزرگی چقدر خوبییییییی.
امروز تا از خواب پا شدم لم دادم رو تختم و لپ تاپ رو روشن کردم و رفتم که وبلاگ یکی از دوستای خوبم رو بخونم که مدتها بود در انتظار مادر شدن بود…
فقط پستش رو تا جایی خوندم که مطمعن بشم واقعا خبر درسته و مادر شده،بعدش دیگه اشکام اجازه ندادند باقیش رو بخونم.
خیلی واسه این لحظه دعا کرده بودم شکر که مستجاب شد…
آرزو میکنم این ۹ماه به خوبی و خوشی بگذره و زودتر کوچولو رو تو آغوشش بگیرا. آمین!
ارسال شده در روزنوشتهای خانم و آقا | بدون دیدگاه »
|
۲۵ بهمن ۱۳۹۰ توسط خانم
|
این یه نامه ی یه کوچولو عاشقانه است ولی خوب ابنداره همه میتونن بخونن (چه خوبم من؟؟)
سلام آقای گلم.امروز از صبح همه اش یه حالی ام و هی با خودم میگم کاش آخر هفته بود و میتونستم بیام پیشت 
هی دارم پارسال رو مرور میکنم.پارسالی که کیلومترهاااا باهام فاصله داشتی ولی انگار همینجا درست کنارم بودی. پارسالی که با وجود ۲ساعت و نیم اختلاف ساعت،بازم برنامه هامون رو باهم تنظیم میکردیم که مبادا اون یکی احساس تنهایی کنه…پارسالی که بهم سخت گذشت ولی حالا شده یه خاطره ی شیرین…پارسالی که همه اش میشستم دم پنجره و آرزو میکردم یه روز تورو تو این خیابونا ببینم.پارسالی که عطرت رو خالی میکردم رو بالشم و محکم بغلش میکردم و زار زار گریه میکردم و تو دلم میگفتم کاش پیشم بودی. همون پارسالی که وقتی بیرون بودی تنها راه ارتباطیمون ایمیل بود و پیام “لطفا با من تماس بگیرید” همون پارسالی که هر دوهفته یه بار کنکور آزمایشی میدادی و صبح ها از خواب بیدارت میکردم….
همه ی اون پارسال…همه ی اون اس ام اس ها و ایمیل ها و ویس میل ها و چت ها و…برام بوی تازگی میده.هنوزم اون روزها رو دوست دارم ولی خوشحالم که الان وقتی میگی بیا بغلم میتونم بپرم بغلت و گوله بشم و این بار عطرت رو نه از روی بالشم بلکه از تن خودت بگیرم.
پارسال این موقع نمیدونستم خدا چی برامون رقم زده… عزیزدلم،دلم میخواد بدونی که تورو با تمام وجودم دوست دارم و همه ی بحث ها و عاشقانه هامون برام قشنگ و بی نطیره…
پارسال همه اش این شعر شاملو رو زمزمه میکردم:”چه بیتابانه میخواهمت ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری…” ولی حالا؟!؟!
“روزمون مبارک” به امید اینکه سال دیگه به از این باشیم.
ارسال شده در روزنوشتهای خانم و آقا | بدون دیدگاه »
|
۱ بهمن ۱۳۹۰ توسط خانم
|
میدونید الان درحالی که داره مثل فیلم های هندی بارون میباره و منم دارم یه لیوان چای سبز مینوشم به این فکر میکنم که چرا خیلی از انسانها از جمله من هیچوقت و هیچ کجا نمیتونن حرف دلشون رو بزنن. نه تو استاتوس های فیسبوک نه توی وبلاگ و نه توی دفتر خاطرات!! همیشه از محکوم شدن عقایدم میترسیدم و میترسم.حتی شاید خنده دار باشه از اینکه مثلا یه کسی دفتر خاطراتم رو پیدا کنه و شروع کنه به خوندن و هزار تا غلط املایی توش پیدا کنه وحشت دارم!!! دوست ندارم وسط خاطراتم شروع کنه به قهقه زدن و بگه که مثقال رو با س نمینویسن!! گاهی آدم تو نوشته هاش جوانب رو در نظر میگیره،که مثلا به کسی بر نخوره و یه جورایی همه راضی از مجلس برن. ولی تو این بل بشوی ذهن من تکلیف سکوت ها و فریادها و غصه های دلم چی میشه؟؟ کجا بنویسم؟ گاهی آدم با حرف زدن آرون نمیشه دلش نوشتن میخواد ولی همه ی ما از اینکه یه روز دفترخاطرات یا وبلاگمون لو بره میترسیم!! چه دنیای قشنگی نه؟؟
عصبانی نوشت: یه خانومی در مورد پست قبل نظر گذاشتن و گفتن که گلشیفته بهایی هستش پس ما باید دهنمون رو باز کنیم!!! خانوم عزیز امیدوارم بازم راهت اینوری کج بشه و این بخش رو بخونی. یعنی چی که بهاییه و باید دهنمون رو باز کنیم؟؟؟ خانوم جان من در شهری زندگی میکنم که همه جور دینی توش پیدا میشه از شیطان پرست و مسلمان شیعه و سنی و مسیحی و بهایی و یهودی و بی دین و… همه به هم و حظور هم احترام میذارن! چرا فکر میکنی یهودی یعنی اسرائیل؟؟ هیچ میدونی اکثر یهودی ها با وحشی گری های اونا مخالفن و حتی خیـــــــلی اقدامات مختلف انجام دادن که این جنگ تموم بشه؟؟؟ هیچ میدونی اینا همه آدمن و خدایی که محمد(ص) پیغمبرش هست گفته که به تمام ادیان احترام بذارید.
دین از پدر به فرزند میرسه خانوم! چند درصد از مسلمان ها مسیحی ها یهودی ها بهایی ها خواستن که دینشون این باشه؟ها؟ من همکلاسی هایی دارم که حتی به وجود خدا ایمان ندارن ولی آدم های خوبی اند و به منی که به خدا ایمان دارم احترام میذارن.میفهمی احترام! عزیز من،خواهر من بیا یاد بگیریم احترام بذاریم و دنیا رو برای خودمون کوچیک نکنیم. همه انسانن و حق انتخاب دارن. من تو کشوری زندگی میکنم که همه میتونن دینشون رو تبلیغ کنن ولی تو ایران همچین امکاناتی به اقلیت های ما داده نمیشه. عزیز من گلشیفته بهایی نیست ولی اگر هم بود باید به دینش و اعتقاداتش احترام میذاشتی. پیغمبر ما گفته همه رو به اسلام دعوت کنیم نگفته که هرکسی که مسلمان نبود به باد دشنام بگیرید و زندان کنید!!! تو اخبار رو یه نگاهی بکن ببین کجاها جنگ داخلی هست،کجاها بیشتر دیکتاتور پروره،کجاها مردمش مظلومن و دارن زجر میکشن؟؟!! کشورهای مسلمان!!! خوب حالا فقط میشه یه کار کرد اینکه از درون خودمون رو بسازیم و با فرهنگ بشیم و احترام گذاشتن رو یاد بگیریم و بعد وقتی شدیم نمونه ی یه آدم عاقل و بالغ دینمون رو تبلیغ کنیم که لااقل کسی حاظر باشه حرفمون رو گوش بده. خیلی حرفهای دیگه باهات دارم ولی دلم میخواد با همین قانع شده باشی…نصیحت من به تو اینه که یکم با چشمان بازتر به اطرافت نگاه کن دوست من.
برای عسل بانو: مریم عزیزم تو برای من نمونه ی کامل یک دختر با حیا و مومن هستی. تو اولین خواننده ی وبلاگ من بودی و با اینکه میدونم تو عقاید تو ارتباط با نامحرم گناه کبیره است اومدی تو وبلاگم و از همون اول با ما همسفر شدی و به من،آقایی و همه ی عقایدمون احترام گذاشتی. تو یک نمونه ای که خیلی از به اصطلاح مومنین باید ازت درس یاد بگیرن. همیشه حظورت برامون دلگرمی بود و ازت به عنوان یک انسان به خاطر اینکه با منی که ۱۸۰ درجه با عقاید تو فرق دارم با احترام رفتار کردی تشکر میکنم.پاینده باشی!
ارسال شده در روزنوشتهای خانم و آقا | ۲۲ دیدگاه »
|
۲۹ دی ۱۳۹۰ توسط خانم
|
سلام گل منگولی ها خوبین؟ چون مطالب پست مهم و یکم طولانیه سریع میرم سر اصل مطلب. میخوام راجب ۳تا موضوع صحبت کنم که فعلا سومی از همه مهمتره پس همه به صف، آماده:
۱- تبریک میگم به خودم و همه ی ایرانی ها به خاطر اینکه اصغر فرهادی سربلندمون کرد. ولی راستش دلم هم یکم گرفت و این دل گرفتگی زمانی بود که من و آقایی ۱۰۰باااار این ویدیو و عکس های گرفتن گلدن گلوب رو تو فیسبوک پخش کردیم که دوستای خارجیمون ببینن و به ایران ما افتخار کنن و تو همین احوالات آقایی برای باز کردن حساب بانکی رفت بانک و اونجا با کارمند بانک کلی گرم گرفته و اون هم پرسیده که چرا ایران اینقدر تو اخبارا هستش و چه خبره تو کشورتون؟(البته نه با حالتی بد،بلکه با لحن هم دردی گفته) آقایی هم گفته که اینا همه سیاسی هست و ما کار به سیاست نداریم و مردم صلح طلبی هستیم(اینجا ادای فرهادی رو در آورده) بعد همینجور حرف زدن تا بحث کشیده به فیلم و آقایی گفته که یه فیلم ایرانی امسال گلدن گلوب گرفت و اضافه کرده بود که کلا ۴ یا ۵ فیلم نامزد بودن که یکی شون ایرانی و اون یکی بلژیکی بوده به نام “The kid with a bike” و یهو کارمند بانک گفته که چه جالب بلژیک هم نامزد بوده؟ چه جالب نمیدونستم.
نتیجه ی حرف: این شد که من و آقایی با خدومون گفتیم وای که چقدر بدبختیم که یه فیلم بردیم به عالم و آدم میگیم که مبادا راجب ما فکر بد کنن. در حالی که این اروپایی ها یا حالا کلا بگیم کشورهای پیشرفته اونقــــــــدر موفقیت دارن که اینا توش گم شده و حتما باید اهل و عاشق سینما باشن تا این خبرا به دستشون برسه! و همون جا دعا کردیم روزی کشورمون اونقـــــــــــدر سر بلند و موفق بشه که ما هم که همچین ها هم عاشق فیلم نیستیم خبردار نشیم که فیلممون نامزد گلدن گلوب بوده! و از همه مهم تر اینکه با همین چند نفری که برامون افتخار آفریدن درست برخورد کنیم و نگیم چرا با نا محرم دست دادی…ای بابا.
۲-چه حالی بهتون دست میده که صبح سر خوش از خواب پاشی بری فیسبوک ببینی عکس گلشیفته رو همه به اشتراک گذاشتن و مردم دو دسته شدن یکی میگه آفرین و یکی میگه ف.ا.ح.ش.ه و هزااااار تا حرف دیگه!! راستش من از همون اول که این عکس رو دیدم هیچ نظری نداشتم. کارش نه آفرین داشت و نه ناسزا…بالاخره اون از ایران خارج شده بود و حالا یه بازیگر هالیوودی هستش و ما از این چیزا از بازیگرای هالیوودی کم ندیدیم. چرا مردم آمریکا به آنجلینا جولی ناسزا نمیگن؟؟؟ خوب چون به مسیری که انتخاب کرده احترام میزارن. آقا گیریم تو گلشیفته رو دوست داشتی حالا دیگه دوسش نداشته باش دیگه چرا ناسزا؟ چرا تهمت؟ چرا شایعه؟؟؟؟؟ بیشتر از این هم کشش ندین خودش میدونه و خدای خودش.
ابهام زدایی: دوستانی هستن که میگن اون فیلم منتاژه و عکس فتوشاپ!! خواستم بگم که عزیزان اون مجله ای که این عکس و منتشر کرده یکی از معتبر ترین مجله های فرانسه است و امکان نداره همچین ریسکی بکنه! میدونید اگه اون عکس و فیلما واقعی نباشه چه بلایی سر سردبیر میاد؟؟ شهر هرت که نیست. برخی دوستان هم میگن که حالا که از ذوق گلدن گلوب خوشحال بودیم یهو خورد تو پرمون چون بعضی افراد و به خصوص کارگردان ها که حالا اسمشون رو نمیبرم دستمال دستشون گرفتن و دارن کردی میرقصن و اگه قرار بود گلشیفته این کار رو بکنه چرا الان؟؟؟؟ و در جواب این دوستان باید بگم که دوستی دارم در فرانسه که حدودا یک هفته قبل از انتشار این عکس(یعنی قبل از گلدن گلوب) بهم گفت که همچین چیزی شده و فیلمش رو دیده بود. خوب گلشیفته چه میدونست قرار کی بذارنش رو سایت؟؟! نمیشه که سر دبیر به ساز همه برقصه! خلاصه دوست عزیز غیرتت رو نگهدار واسه زندانی های سی.اسی که بهشون تجاوز میشه و صداشون به گوش هیچکس نمیرسه به قول کامبیز: ” اگر از نگاه کردن به عکس گلشیفته فارغ شده اید باید گفت که در ضمن سه روزنامه نگار، س.هام بورق.انی، پرس.تو دوکوه.کی و مرض.یه رس.ولی، در همین یکی دو روز اخیر دستگیر شده اند.
حالا خوبی؟؟
۳- اتفاقات مهمتر از گلدن گلوب و گلشیفه اینه که دولت آمریکا در راستای کمک به هالیوود تصمیم گرفته که اینترنت کل جهان رو محدود کنه و انگار اینترنت جهانی ملی میشه! خوب چرا؟ میگم. یه قانونی هست به اسم کپی رایت(که همه اسمش رو میدونیم و لی خیلی کم بهش عمل میکنیم) که بارها و بارها توسط افراد مختلف زیرپا گذاشته شده و دولت آمریکا برای اینکه از دانلود فیلم و نرم افزار جلوگیری کنه میخواد انترنت کل دنیا رو محدود کنه اسم این طرح هست “SOPA” البته منم مثل شما فکر نمیکنم که اینکار فقط برای قانون کپی رایت باشه و حتما یه مسئله سی اسی پشت قضیه هست(از این آمریکای هرچی بگی بر میاد) ولی سایت هایی مثل گوگل و ویکیپدیا در بیانیه هایی سعی در روشن کردن مردم کردند. دوستان عزیز اگه این اتفاق بیافته کل دنیا لنگ میمونه. کاوشگرها و پژوهشگرها دانشجوها و…. میمونن رو هواااا دیگه نه سرچی نه چیزی. این مسئله خیلی جدیه. به طور مثال سایت ویکیپدیا دست راست آقایی و منه یعنی هرچی که ندونیم چیه میدویم میریم ویکی پدیا ولی میدونین دیروز چی شد؟؟؟ رفتیم ویکیپدیا و دیدم به دلیل اعتراض به طرح”SOPA” تمام صفحات انگلیسی خودش رو بسته و یه بیانیه گذاشته که: ما میخوایم به شما مردم اثبات بشه که زندگی بدون اینترنت چه طعمی داره.پس اعتراض کنید!! شما هم میخواین اعتراض کنید یا ترجیح میدید کلا بی اینترنت باشید اون نیمچه اینترنت ملی هم از دستتون بره؟؟؟ اگه میخواین اعتراض کنین برین به لینک زیر:
https://www.google.com/landing/takeaction/
اشتباه نکنید این فقط برای آمریکا نیست برای همه دنیاست چون اگه آمریکا اطلاعات رو رو اینترنی نذاره و سرعت رو کم کنه کل دنیا فلج میشه.
نکته: من هرچی زیپ کد از ایران زدم قبول نکرد یه چیز شانسی زدم ۵۳۰۰۴ قبول کرد.علتش اینه که گوگل بیشتر میخواد آمریکایی ها اعتراض کنن و این صفحه بیشتر مال اوناست.
و دیگه اینکه قرار بود این طرح امروز تصویب بشه ولی به دلیل مخالفت میلیونی و جهانی مردم فعلا به تعویق افتاد.
روز نوشت هام:
رفتم امتحان تعین سطح دادم و همین سطح خودم قبول شدم خدا رو شکر و حالا به زودی کلاسام شروع میشه.
یه چیز جالب: من و آقایی چند روز پیش رفته بودیم کتابخونه که درس بخونیم که کلیییییی برام جالب بود. کتابخونه به قدری مجهز بود که آدم شرمنده میشد. مثلا سر هر میز یه چراغ مطالعه و پریز برق بود و اینترنت پرسرعتم که بماند. آقایی میگفت یادش به خیر ایران که بودم همیشه تو کتابخونه سر میزی که کنار پریز برق بود دعوا بود!!(چون تعداد پریزها کم بوده و همه میخواستن لپ تاپشون رو به برق بزنن)!
تو راه برگشت تو خیابون دیدم یه کسی که حالا یا اسباب کشی کرده یا تغیر دکوراسیون داده یه سری وسایل گذاشته دم در و رو وسایل ها یه عروسک گنده خرگوش و یه عروسک کوچولوی خرس هم بود. منم جفتشون رو زدم زیر بغلم و آوردمشون خونه و از سرما نجاتشون دادم. ها ؟ چیه؟ داری فکر بد میکنی؟ اولا که اونا آشغال نبودن بعدشم به خدا نو بودن تمیزه تمیز. من که دوسشون دارم حالا شما آزادی هرجور میخوای فکر کنی
خدا نوشت: چی کار داری میکنی؟ خوبی؟ توام کلافه شدیا. یه آش شعله قلمکار ساختی که از گلوی هیچکس پایین نمیره ولی با این حال بازم من عاشقتــــــــــــــــم.
عکس نوشت: این عکس منو یاد خیلیییییی آدم ها میندازه. آدم هایی که مجبورن خونشون رو ترک کنن ولی دلشون همیشه و همیشه پیش خونشون گیر کرده. یکی مثل من که با تمااااااام بدی های وطنم و دل پری که ازش دارم بازم دلم اونجاست و گاهی براش گریه میکنم.یا مثل اون زندانی تبعیدی یا مثله… جای خالی رو خدتون پرکنید!
اگه اینترنت ملی نشد و تونستین بیاین اینجا و اگه اینجا با این حرفهای امروزم فیلتر نشد،میام بزودی به امیدخدا.فعلا…

ارسال شده در روزنوشتهای خانم و آقا | ۱۷ دیدگاه »
|
۲۳ دی ۱۳۹۰ توسط خانم
|
سلام دوستای وبلاگی گل. یه چند تا نکته رو خواستم بگم که از این سوتفاهم بیاین بیرون!! عزیزان من اگه گفتم بیخیال نظرات شدم منظورم این نبوده که نظرات رو نمیخونم که خیلیا اومدن و گفتن پس دیگه نظر نمیذاریم و… یا خیلی ها گفتن تو فیسبوک کامنت بذاریم بهتره!! من همــــــه ی نظرات رو میخونم چون سیستم سایت ما طوری هست که نظرات شما دوستای گلم رو برام ایمیل میکنه و از اونجایی که من همیشه صفحه ایمیلم بازه اونارو میخونم. و چون این روزها واقعا وقت برای چیزی نوشتن کم دارم ترجیه دادم که فقط نظراتی رو که سوال ازم پرسیدن جواب بدم اونم نه زیر کامنت ها بلکه تو وبلاگ خودشون! من همه ی شما رو دوست دارم و برای به دست آوردن تک تکتون وقت گذاشتم و از داشتنتون خوشحالم. شما شریک غم ها و شادی های ما هستید. پس لطفا فکر نکنید که من بهتون بی توجه شدم. و دیگه اینکه من شاید دیر دیر سر بزنم بهتون ولی وقتی میام نه تنها پست اولتون بلکه همه ی پست هایی رو که جا موندم میخونم. ازتون خواهش میکنم یکم درکم کنید و قبول کنید که من موجود دوپایی هستم که گاهی وقت کم میارم و تیکه بارونم نکنید که از وقتی که آقایی اومده فلان شده بیسار شده. والله آقایی تو یه شهر دیگه زندگی میکنه و ما فقط تعطیلات کنار همیم! این حرف ها یکی دو روز بود تو دلم قلمبه شده بود.
این چند روز:
یه مشکلی پیش اومد که من مجبور شدم از مینا بخوام که امروز بیاد بروکسل و شب هم پیشم بمونه و فردا باهم برگردیم به شهر آقایی.حالا امروز که برسه میبرم میگردونمش حسابی. چون تا حالا بروکسل رو ندیده.
من از آموزشگاه فرانسه ام خسته شده بودم و همه اش فکر میکردم با این روشی که اینا درس میدن من تا ۱۰سال دیگه هم به سطح دانشگاه نمیرسم.یکی از دوستامون یه جای دیگه رو بهم معرفی کرد که برای خود دانشگاه هستش و اصلا کلا کسایی میرن اونجا که میخوان برن دانشگاه. وقت ثبتنامش هم امروز شروع میشد ساعت ۹ صبح. ولی اون دوستمون گفت زود برو چون شلوغ میشه منم ساعت ۷ از خونه زدم بیرون و ۸ اونجا بودم.ولی هوا تاریک بود و محوطه بزرگ رسما گیج شده بودم.هیچکدوم از چراغای ساختمون ها هم روشن نبود.دیدم چراغ یه ساختمون روشنه رفتم توش که سئوال بپرسم نگو خوابگاه پسرونه بوده! به به
بعد دیدم یه پسری تو راهرو داره میره ازش پرسیدم اونم گفت که فکر میکنم باید بری تو حیاط سمت راست و… و بعد دیدم خودشم داره باهام میاد.منم تو دلم میگفتم ایول مرام و معرفت که نذاشتی تو اینجا تنها بمونم بعد دیدم نــــــه رسما داره باهام میاد بعد آخرش فهمیدم خودشم میخواد کلاس زبان ثبتنام کنه
البته چه زبانی رو دیگه نمیدونم! سالن وحشتنااااااااک شلوغ بود با اینکه ساعت ۸ بود و ۹ نشده بود ولی کارمندا کار مردم رو راه مینداختن و اونقدر مردم تو ردیفهای منظم ایستاده بودن که منی که از دیدن جمعیت وحشت کرده بودم کارم ۱۵دقیقه بعدش راه افتاد! داشتم فکر میکردم اگه ایران بود که عمراااا زودتر از ۹ جواب سلامم به آدم نمیدادن و کلی معطل میکردن که بذار سیستم بیاد بالا و … از طرفی مردم هی جاشون رو تو صف عوض میکردن و صف چند شاخه میشد و سر اینکه کی اول بوده بحث میشد بعدا یکی میومد از اون دور به کارمنده دست تکون میداد بدون اینکه تو صف وایسته کارش راه میافتاد چون پسرخاله طرف بوده و… وقتی به این چیزا فکر میکنم و وقتی یادم میافته با وجود سن کمم ولی به پاس مشکلات رنگ و وارنگی که تو زندگیم داشتم چقـــــدر تو این اداره ها و بیمارستان ها و .. ایران عمرم رو حدر کردم و چقدر اعصابم خورد شد و اعصاب خورد کردم،علی رغم دلتنگی و بی تابی های گاه و بیگاهم برای وطن خوشحال میشم که اینجام!
خلاصه کار من زودتر از اون چیزی که فکر میکردم تموم شد و حالا قراره ۳شنبه امتحات تعیین سطح بدم و به سلامتی قدم بزرگی رو برای نزدیک شدن به دانشگاه بردارم.
امروز اولین امتحان آقایی در دانشگاهش بود. عزیزدلم خیلی دلشوره داشت چون واقعا درس سخت بود طوری که استادشون گفته بود به جز وسایل الکتریکی مثل موبایل و لپتاپ هرچقــــــــدر دلتون میخواد کتاب و جزوه بیارید
این دیگه واقعا open book شد دیگه! هنوز از جلسه بیرون نیومده و نمیدونم امتحان رو چطور داده.
دیشب یهو به قول سینمایی ها یه play back زدم به پارسال همین موقع!! پارسال همین موقع تقریبا هر رووووز گریه میکردم و میگفتم الان درست مثلا ۹۰ ساعته از آقایی جدا شدم…ترس از دست دادنش ترس خراب شدن رابطه داغونم میکرد. اون موقع ها حرف اومدنش هم نبود.قرار بود که من برگردم…گاهی اوقات حس میکردم دیگه امکان نداره ببینمش…همیشه ته دلم شور میزد. ولی حتی حدس هم نمیزدم که خدا یه همچین سرنوشتی رو برامون رقم بزنه…خدای من هیــــــچ کس باورش نمیشد که ما بتونیم. تو خواستی و شد. از این به بعدش هم با خودت. خیلی دوستت دارم.
یه عکس میذارم که منو ساعت ها به فکر فرو برد…نظرتون رو راجبش بگید…

ارسال شده در روزنوشتهای خانم و آقا | ۲۲ دیدگاه »
|
۲۰ دی ۱۳۹۰ توسط خانم
|
ارسال شده در روزنوشتهای خانم و آقا | برای نمایش یافتنِ دیدگاهها رمز را بنویسید.
|
۴ دی ۱۳۹۰ توسط خانم
|
ارسال شده در روزنوشتهای خانم و آقا | برای نمایش یافتنِ دیدگاهها رمز را بنویسید.
|
۱۶ آذر ۱۳۹۰ توسط خانم
|
این روزها از دست خودم کلافه ام…انگار جواب هیچ سوالی راضیم نمیکنه انگار هیچ اتفاقی آرومم نمیکنه انگار دیگه صبح ها به خورشید سلام نمیکنم. کو من؟؟ کو اون دختر قوی که هیچ چیز خم نمیکردش؟؟؟ گاهی فکر میکنم چون قدیم ترها همه اش تو فشار بودم بدنم جرات ابراز ناراحتی و درماندگی نداشت ولی حالا که آرومم همه چی ریخته بیرون…
چند وقتی هست که از هر فرصت و بهانه ای واسه گریه کردن استفاده میکنم. آقایی همه سعیش رو میکنه ولی هرچی سعی میکنه کمتر نتیجه میگیره انگار
این روزها خالی ام از من… انگار یکی دیگه اومده تو این بدن. تمام شهر برام خاکستری شده! اینکه هیچ امیدی به آینده تحصیلی و شغلیم ندارم منو نگران میکنه…اینکه سکوت میکنم و هیچی نمیگم و از اینکه درد و دل میکنم خسته شدم
یه دوگانگی بزرگ داره دیوانه ام میکنه.
تا میگم فرانسه دوست ندارم و به نظرم نمیتونم باهاش رشته مورد علاقه ام رو تو دانشگاه بخونم همه میگن”فکر کن داری تو ایران لیسانس فرانسه میگیری،همه ایران فرانسه میخونن که بیان اینجا ولی تو اینجایی،همه تلاش میکنن” همه همه همه همهههههههه این همه من نیستم! من دوست نداشتم اینجا رو دوست نداشتم فرانسه رو ولی تنها چاره ام اینه که بخونمش
وقتی مجبوری یه کاری رو بکنی ازش متنفر میشی این خاصیت ما انسانهاست(البته اگه انسان باشم!).
گاهی میگم کاش مثل سینگ شو به دانشگاه و درس و پیشرفت فکر نمیکردم.اونوقت راحت تر زندگی میکردم نه؟ 
اینکه اصلا نمیدونم به چی علاقه دارم و نگرانم از اینکه اون رشته ای که علاقه دارم رو نتونم با این زبان بخونم دیوانه ام میکنه.شما جای من بودین چی میخوندین؟؟؟
صدبااااااااار تصمیم گرفتم مثل آدم بشینم بخونم و توصیه های آقایی رو گوش کنم ولی مگه میشه؟؟ آقایی هم انگار یاسین تو گوش…استغفرالله
اینروزها تنها دل مشغولیم درس نیست! یکی از معضلات بزرگ زندگی من شده گذشته ای که فراموش نمیشه و روز به روز منو آب میکنه
کاش مثل فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind منم میتونستم برم یه بخشی از حافظه ام رو پاک کنم. همه اش دلم خواب میخواد ولی کابوس ها مجال خواب نمیده. خدایااااااااا خودت کمکم کن من که عقلم به جایی قد نمیده
از آقایی کمک خواستم و ازش خواهش کردم کمکم کنه ولی تو یکی دوتا چیز گارد گرفت و گفت نمیشه منم گفتم حالا که اینطور شد خواهشم رو پس میگیرم و خودم دردم رو درمون میکنم.
یه زمانی تب فیسبوک داشتم و حتی یه لحظه از پیجم بیرون نمیومدم ولی حالا دیگه ازش زده شدم و دلم کلی ازش شکسته
چه خبرهای بدی که توش ندیدم،چه اتفاقاتی که نیافتاد چه حرف ها و حدیث ها که نشد…چرا آدم ها فقط از دور قشنگن؟؟
چرا وقتی نزدیک میشن همه چی اینقدر تلخ میشه؟؟ چرا خیلی از آدم ها حتی از دور هم زشتیشون،بدیشون پیداست؟؟ اینفدر سخته خوب بودن یا من لایق این بدی هام؟!؟!؟ دلم میخواد آی دی فیسبوکم رو غیرفعال کنم ولی متاسفانه با خیلی از دوستام تنها پل ارتباطیم همین فیسبوکه
امروز یه کار مثبت کردم و به پوستم رسیدم.بس که رفتم تو وبلاگ ها و دیدم همه دارن این کارو میکنن 
حتی حوصله ندارم پرده ی اتاقم رو بگشم نور بیاد
وبلاگ هاتون میام ولی نظر نمیذارم یعنی اصلا حسش نیست ببخشید
از فردا میام میخونم نظر هم میذارم قول قول.
راستی یه وبلاگ زدم و جای نطرات رو بستم و وقتی دلگیرم مینویسم یکم حالم رو بهتر میکه ولی چیزی که خوبه که از وقتی وبلاگ رو ساختم آمار بازدید کننده اش صفر تشریف داره و این منو خوشحال میکنه! دلم نمیخواد کسی بخوندش.
دوسم دارین؟؟؟ حس میکنم این روزا هیچ دوست داشتنی نیستم هـــــــــــــــــی
شوکول کجایی؟؟؟ یه خبر از خودت بده زود
پی نوشت: رو اسم فیلم که کلیک کنید نقدش رو میبینید پیشنهاد میکنم اگه ندیدین ببینید البه اگه از فیلم های عمیق خوشتون میاد اگه هم دیدین دوس دارم نظرتون رو بدونم.
خدا نوشت: امروز برای اولین بار بهت خندیدم…منو ببخش! آخه واقعا این دنیا نون خور اضافه میخواست چی کار؟؟؟
آقایی نوشت: تو به همه ی بدی های دنیا می ارزی…غصه ی منم نخوری ها قربونت برم از قدیم گفتن این نیز بگذرد!
ارسال شده در روزنوشتهای خانم و آقا | ۳۴ دیدگاه »