دومین پست امروز…

این دومین پست امروزه که میذارم. امروز رو با اشک شوق و خبر مادر شدن ارکیده ی عزیزم شروع کردم و براش یه پست مخصوص گذاشتم. ولی نمیدونم از صبح تا حالا چرا اینقدر دلم گرفته… همه اش خاطرات روزهای خاکستری میاد تو ذهنم و هی گریه ام میگیره و هی به خودم میگم بسه دیگه بشین درس بخون مثلا فردا امتحان داری آخه :(
راستش کلاسم خیلی خوبه و بیشتر ازم کار میکشه ولی اینجور که من میبینم واسه سپتامبر ۲۰۱۲ به دانشگاه نمیرسم :( خوب سخته واقعا.مثلا فکر کن هیچی از زبان فرانسه ندونی حتی الفباش رو هم بلد نباشی بعد یهو پاشی بری بخونیش که بری دانشگاه…همه اش میگم ای کاش یه طوری بود من لیسانس تو ایران گرفته بودم بعد می اومدم اینجا(چون فوق لیسانس اینجا به زبان اینگلیسی هست و خوب طبیعتا آسون تر از فرانسه است،تازه من رشتم ایران زبان بود). ولی خوب چه فایده که کار آدم با ای کاش و اینا راه نمی افته :( تا میام اعتراض کنم میگن اصلا بی خیال دانشگاه فکر کن ۵سال دیگه باید بری و دفترش رو ببند و بذار کنار . آخه مگه میشه؟ :( از طرفی هم میخوام زبانم خوب باشه و برم که طوری نباشه که برم دانشگاه و بدتر بی افتم تو دردسر و نفهمم کتابا چی میگن :( خدایااااا یعنی من باید بی خیال دانشگاه بشم؟؟؟ :( :(

آقایی به دلیل شرایط اقتصادی و گرون شدن یورو مجبور شد صرفه جویی کنه و خونه اش رو عوض کنه!! خونه ای که بود خیلی عالی بود از هر نظر هم تمیز بود هم دانشجوهایی که همسایه اش بودن خیلی با شخصیت و خوب بودن و هم اینکه کلی امکانات داشت و … خونه اش جزو خونه های بود که دانشگاه به دانشجوها پیشنهاد میده واسه همین قراردادش هم دانشجویی بود. چند روز پیش به صاحب خونه اش ایمیل میزنه که من مجبورم زودتر از قرارداد خونه رو تخلیه کنم و صاحب خونه هم میگه باشه ولی طبق قرارداد باید دلیل قانع کننده داشته باشی وگرنه باید خسارت بدی و دلایل قانع کننده از نظر ما ۳چیزه : ۱- اینکه خونه ات برای مطالعه و درس خوندن خوب نباشه. ۲- اینکه یکی از والدینت در حال مرگ باشن و تو مجبورشی برگردی کشورت ۳- اینکه از دانشگاه برگه بیاری که زودتر درست تموم شده و میخوای برگردی!!!!
آقایی هم خیلی صادقانه با صاحب خونه اش حرف زد و گفت:” متاسفانه دلیل من جزو این ۳تا نیست! کشور من ایران تحت تحریم هستش و این تحریم ها از ژانویه ای که گذشت بیشتر شده و هر یورو مساوی است با ۲۳هزار ریال کشور من. در حال حاضر ارز تو کشور من کمه و اگر خانواده ی من بتونن شانس بیارن و ارز بخرن چون بانک مرکزی تحریم شده نمیتونن برام بفرستن و صرافی ها هم هزینه ی بالایی دریافت میکنن و …. بدین ترتیب من باید با پس اندازی که دارم سعی کنم زندگی کنم وگرنه شاید مجبور بشم درسم رو نیمه کاره بذارم و برگردم.اولین قدم برای من اینکه یه خونه ارزونتر پیدا کنم و….” بعد آخر ایمیلش هم ۲ تا لینک خبری گذاشته بود از bbc و یه شبکه ی خبری دیگه راجب تحریمات ایران که آقاهه باورش بشه خوب.
تقریبا ۱ساعت بعد از فرستادن ایمیل بهمون جواب داد که:” من واقعا از صمیم قلبم ناراحت شدم و اعتراف میکنم که این اخبار رو نمیدونستم و برای شما متاسفم و چقدر ناراحتم که این مشکلات میتونه اینقدر تو زندگی و سرنوشت یک نفر تاثیر بذاره. ما شما رو کاملا همایت میکنیم و ازت خسارت نمیگیریم و پول پیشت هم تمام پرداخت میکنیم با آرزوی موفقیت برای تو”
ایــــــــــــنه شعور و معرفت و انسانیت بلـــــــه!!!! ما هم بسی خوشحال شدیم ولی حیف شد :( آقای صاحب خونه جای برادری دختر کشی هستند برای خودشون :)
خونه ی جدید آقایی یه اتاقه با تخت و کمد و … که آشپزخونه حموم و دستشویی اش با دوتا همسایه ی دیگه اش مشترکه :( یعنی یه جورایی خوابگاه انگار با تفاوت اینکه ساختمون کلا ۳واحده و یعنی شلوغی خوابگاه رو نداره و اینکه هفته ای یه بار یه نفر میاد قسمت های مشترک رو تمیز میکنه. اون دتا همسایه آقایی هم ۲تا دختر لهستانی ان :( میبینین تورو خدا شانس رو؟؟؟ چقدر من حرص میخورم :( به خدا منم که دانشجو بشم پا میشم میرم خوابگاه یه طبقه ای رو هم انتخاب میکنم که پر پسر باشه بلکه جبران کنم این الطاف آقایی رو :( سعی میکنم درک کنم چه کنم دیگه :( :( :(
حالا چند روز دیگه اسباب کشی میکنیم به امید اینکه آقایی هم به هدفش که همان رعایت وضع اقتصادی هست برسه. آمیـــــــــــن!!

راستی بچه ها شما ها وب سایت نمیخواین؟؟؟ آقایی کلا تو کار وبسایت خیلی وارده هاااا اگه کسی خواست ما رو بهش معرفی کنین خیلی سریع و با قیمت کم براتون درست میکنیم. پولش رو هم میریزید به حساب آقایی تو ایران. تو رو خدا یکم فکر کنین نمیخواین؟؟؟

اشک شوق

الان ۵ دقیقه است که دارم هق هق گریه میکنم ولی باور کنید که از خوشحالیه…خدایا تو چقدر بزرگی چقدر خوبییییییی.
امروز تا از خواب پا شدم لم دادم رو تختم و لپ تاپ رو روشن کردم و رفتم که وبلاگ یکی از دوستای خوبم رو بخونم که مدتها بود در انتظار مادر شدن بود…
فقط پستش رو تا جایی خوندم که مطمعن بشم واقعا خبر درسته و مادر شده،بعدش دیگه اشکام اجازه ندادند باقیش رو بخونم.
خیلی واسه این لحظه دعا کرده بودم شکر که مستجاب شد…
آرزو میکنم این ۹ماه به خوبی و خوشی بگذره و زودتر کوچولو رو تو آغوشش بگیرا. آمین!

روز من و توست امروز…

این یه نامه ی یه کوچولو عاشقانه است ولی خوب ابنداره همه میتونن بخونن (چه خوبم من؟؟)

سلام آقای گلم.امروز از صبح همه اش یه حالی ام و هی با خودم میگم کاش آخر هفته بود و میتونستم بیام پیشت :(
هی دارم پارسال رو مرور میکنم.پارسالی که کیلومترهاااا باهام فاصله داشتی ولی انگار همینجا درست کنارم بودی. پارسالی که با وجود ۲ساعت و نیم اختلاف ساعت،بازم برنامه هامون رو باهم تنظیم میکردیم که مبادا اون یکی احساس تنهایی کنه…پارسالی که بهم سخت گذشت ولی حالا شده یه خاطره ی شیرین…پارسالی که همه اش میشستم دم پنجره و آرزو میکردم یه روز تورو تو این خیابونا ببینم.پارسالی که عطرت رو خالی میکردم رو بالشم و محکم بغلش میکردم و زار زار گریه میکردم و تو دلم میگفتم کاش پیشم بودی. همون پارسالی که وقتی بیرون بودی تنها راه ارتباطیمون ایمیل بود و پیام “لطفا با من تماس بگیرید” همون پارسالی که هر دوهفته یه بار کنکور آزمایشی میدادی و صبح ها از خواب بیدارت میکردم….
همه ی اون پارسال…همه ی اون اس ام اس ها و ایمیل ها و ویس میل ها و چت ها و…برام بوی تازگی میده.هنوزم اون روزها رو دوست دارم ولی خوشحالم که الان وقتی میگی بیا بغلم میتونم بپرم بغلت و گوله بشم و این بار عطرت رو نه از روی بالشم بلکه از تن خودت بگیرم.

پارسال این موقع نمیدونستم خدا چی برامون رقم زده… عزیزدلم،دلم میخواد بدونی که تورو با تمام وجودم دوست دارم و همه ی بحث ها و عاشقانه هامون برام قشنگ و بی نطیره…

پارسال همه اش این شعر شاملو رو زمزمه میکردم:”چه بیتابانه میخواهمت ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری…” ولی حالا؟!؟!

“روزمون مبارک” به امید اینکه سال دیگه به از این باشیم.

سلام سلام سلاااام.من الان یک فروند خانوم از دست خطر نجات یافته امcheerleader.gif : 60 par 44 pixels.
جانمان برایتان بگوید که ۲ روز پیش در منزل آقایی جانمان بودیم که خیلیییی حوصله امان سر رفته بود
rolleye.gif : 19 par 18 pixels. و هر پیشناهادی که آقایی میداد که مثلا بریم بیرون،فیلم ببینیم و … من میگفتم نــــــــــــهscreaming.gif : 33 par 28 pixels. و هی میگفتیم که دلمان هیجان میخواد! آخر سر به این راضی شدم که آقایی بره دم در خونه ی نیما و مینا و بهشون بگه ما حوصله مون سر رفته و بیاید باهم یه حرکتی بزنیم و بریم بیرون. منم کلی به آقایی تاکید کردم که نری بشینی خونه شون هااا زود یه تصمیم بگیرید و برگرد.
وقتی آقایی رفت منم همینجور رو تخت دراز کشیده بودم که یهو یه صدای بیلینگ اومد! دیدم آقایی با لپتاپ نیما پی ام داده و نوشته که:”گلم دزد اومده بیا اینجا”
منم سریـــــــع حاضر شدم و رفتم تو ساختمون نیما اینا و دیدم همه دم در تو کوچه وایستادن و جیغ و داد و این حرفا!!! گفتم چی شدهههه؟؟؟ مینا گفت که هی صدای سر و صدا شنیدیم و فکر کردیم کسی داره راهرو ها رو تمیز میکنه، ما هم خواب و بیدار بودیم که دیدیم یهو یکی جــــیغ زد و پریدیم بیرون دیدیم یه پسر سیاه پوست داره قفل در واحد بغلی رو میشکونه(تو اون واحد یه دختر تنها زندگی میکنه)دختره هم خونه نبوده وقتی داشته برمیگشته تو راهرو پسره رو میبینه و جیغ و اونم در میره و نیما میدوه دنبالش ولی متاسفانه فرار میکنه!!! برای همه سئوال بود که این دزد غیر محترم کیه و چجوری در پایین رو باز کرده ؟!؟! و اینجا بود که با پلیس تماس گرفتیم. و من گفتم اگر در قغل نباشه به راحتی با یه کارتی مثل کارت عابربانک میشه در رو باز کرد و من بارها دیدم که قفل سازها خودشون این کار رو میکنن و علت اینکه نتونسته در واحد رو باز کنه این بوده که در قفل بوده واسه همین شروع کرده به شکستن قفل!! بعد از این صحبت ها دو تا از دختر های ساختمون در پایین رو بستن و سعی کردن در رو با کارت باز کنن!! بعد از حدود ۲ دقیقه ور رفتن در به راحتی باز شد و قیافه ی همه دیدنییییی بود blue.gif : 19 par 19 pixels. در همین احوالات بودیم که دیدیم یکی از دخترها با کلی کاغذ آچهار اومد پایین و رو همه ی در ها چسبوند. روی کاغذ نوشته بود که اگه در قفل نباشه به راحتی میشه اومد داخل پس در رو محکم ببندید،قفل هم بکنید! کلا جو سنگین بود و همه ترسیده بودن.
پلیس اومد
sherlocksmile.gif : 52 par 40 pixels.و صحنه ی جرم رو دید و گفت که تو خونه های دانشجویی این موارد زیاده چون این خونه ها آلارم خطر ندارن و تقریبا خیلی از مواقع خالی هستن! گفت که اون دزد میدونه که چیز با ارزشی تو خونه نیست شاید آخر سر یه لپ تاپ گیرش بیاد ولی برای اینکه ریسک گیر افتادنش کمتر هستش میان اینجور جاها. خلاصه اونم توصیه کرد که درها رو قفل کنیم.بعد هم شروع کرد از ما سوال پرسیدن. از نیما پرسید شما صدا شنیدین؟؟ اونم گفت بله ولی من حس کردم کسی داره cleanin میکنه و یه هو پلیس گفت چی؟؟؟ kiling؟؟؟ و نزدیک بود اسلحه در بیاره که نیما گفت نه نه نه cleaning و همه زدیم زیر خندههههههlaugh2.gif : 19 par 20 pixels.
این آقایون پلیس به چشم برادری به قدری خوشگل و خوش تیپ هستند که آدم دلش میخواد هی جرم و جنایت بشه
pinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels.

فردا صبح چند تا از دخترهای ساختمون رو دیدیم که میگفتن تا صبح نتونستیم بخوابیمcountsheep.gif : 56 par 38 pixels.و همه اش میرفتیم پیش هم دیگهofftobed.gif : 50 par 32 pixels.ولی بازم میترسیدیم!
دیروز حوالی ساعت ۸ بود که من و آقایی صدایی مثل شکستن در شنیدیم!!!! آقایی گفت نه بابااااا چیزی نیست و اینا.منم رفتم دستشویی دیدم نهههه صدا خیلی جدیه. اومدم به آقایی گفتم من میرم ببینم چه خبره! آقایی هم گفت منم میام. رفتم تو راهرو دیدم یکی دیگه از دخترای ساختمون(حال میکنید چقدر درختر داریم تو ساختمون؟؟پسرا کجان من نمیدونم) اومده بیرون میگه شما هم صدا رو شنیدید؟؟؟ و من و آقایی و دوتا دختر همساده شروع کردیم کل ساختمون و گاراژ و کوچه رو گشتن.همینطوری هم صدا میومد هااااااا ولی نمیفهمیدیم از کجاست!! آخه دور و بر ساختمون هم فضای بازه و نمیشه گفت مثلا لابد ساختمون بقلی داره کمد دیواری میزنه!! بعد از کلی جستجو به نتیجه ای نرسیدیم
cuckoo.gif : 29 par 18 pixels.
ولی از اونجایی که این دخترها بیچاره ها خیلی ترس ورشون داشته بود در یک عملیات فداکارانه به آقایی گفتم شماره ات رو بده بهشون و بگو که اگه صدایی اومد همینجور یهو نپرید بیرون خطرناکه یهو خدای نکرده چاقویی چیزی داشته باشه چی؟؟ بگو یه میس بندازن توام برو بیرون که تنها نباشن. خلاصه باهم رفتیم شماره دادیم و گرفتیم و تا الان که دارم این پست رو مینویسم خبری نشده!!!

خدا نوشت: یعنی معطل این بودی که من بگم هیجان میخوتم همه هنرهات رو رو کنی ها کلکbubblesmiley.gif : 49 par 50 pixels.کاش همه حرفام رو اینجوری گوش میدادی.

پینوشت: امسال اینجا برف نیومد.آخه چراااااااااا؟؟؟؟؟؟

از ۳شنبه کلاسهام شروع میشه برام آرزوی موفقیت بکنید لفطا(به قول کلاه قرمزی)
به زودیییییییییییی بر میگردم،حتما(اینم به قول سنجد)


نگاه پر از ترس و شجاعت این بچه منو ساعت هااااااا به فکر فرو برد! اینکه تو دنیایی زندگی میکنم که عدالت بی معنا ترین کلمه ی ممکنه حالم رو بد میکنه. اینکه بعضی بچه ها یه جای دنیا پشت کامپیوتر میشینن و تو گیم های مختلف سرباز های خیالی رو میکشن و جنگ ها میکنن و از پیروزی مغرور میشن و اگرم باختن دوباره از اول بازی میکنن ولی یه گوشه ی دیگه ی دنیا بچه ها با سربازهای واقعی میجنگن و میدونن که اگر ببازن و بمیرن شانس از اول بازی کردنی وجود نداره!
من این عکس رو از یه بعد دیگه هم میبینم! از بعدی که این سرباز آمریکایی که شاید همه ی ما فکر کنیم قلبی از سنگ داره،با نگاهش داره کاری میکنه که بچه ازش نترسه.حس میکنم هروقت که به بچه ای لبخند میزنه و بچه با ترس نگاهش میکنه،از خودش متنفر میشه و میگه کاش این نبودم!!! ولی گاهی سنگ هم قلب لطیفی داره،من در پس این عکس قلب لطیف سربازی رو میبینم که مجبوره بجنگه…کاش همه اشون اینقدر معرفت داشتند که هیچ مادری رو داغدار فرزند نمیکردن. :( از جنگ متنفرم،خدایا خودت کمکمون کن :(

بله اینجوریاست!

میدونید الان درحالی که داره مثل فیلم های هندی بارون میباره و منم دارم یه لیوان چای سبز مینوشم به این فکر میکنم که چرا خیلی از انسانها از جمله من هیچوقت و هیچ کجا نمیتونن حرف دلشون رو بزنن. نه تو استاتوس های فیسبوک نه توی وبلاگ و نه توی دفتر خاطرات!! همیشه از محکوم شدن عقایدم میترسیدم و میترسم.حتی شاید خنده دار باشه از اینکه مثلا یه کسی دفتر خاطراتم رو پیدا کنه و شروع کنه به خوندن و هزار تا غلط املایی توش پیدا کنه وحشت دارم!!! دوست ندارم وسط خاطراتم شروع کنه به قهقه زدن و بگه که مثقال رو با س نمینویسن!! گاهی آدم تو نوشته هاش جوانب رو در نظر میگیره،که مثلا به کسی بر نخوره و یه جورایی همه راضی از مجلس برن. ولی تو این بل بشوی ذهن من تکلیف سکوت ها و فریادها و غصه های دلم چی میشه؟؟ کجا بنویسم؟ گاهی آدم با حرف زدن آرون نمیشه دلش نوشتن میخواد ولی همه ی ما از اینکه یه روز دفترخاطرات یا وبلاگمون لو بره میترسیم!! چه دنیای قشنگی نه؟؟

عصبانی نوشت: یه خانومی در مورد پست قبل نظر گذاشتن و گفتن که گلشیفته بهایی هستش پس ما باید دهنمون رو باز کنیم!!! خانوم عزیز امیدوارم بازم راهت اینوری کج بشه و این بخش رو بخونی. یعنی چی که بهاییه و باید دهنمون رو باز کنیم؟؟؟ خانوم جان من در شهری زندگی میکنم که همه جور دینی توش پیدا میشه از شیطان پرست و مسلمان شیعه و سنی و مسیحی و بهایی و یهودی و بی دین و… همه به هم و حظور هم احترام میذارن! چرا فکر میکنی یهودی یعنی اسرائیل؟؟ هیچ میدونی اکثر یهودی ها با وحشی گری های اونا مخالفن و حتی خیـــــــلی اقدامات مختلف انجام دادن که این جنگ تموم بشه؟؟؟ هیچ میدونی اینا همه آدمن و خدایی که محمد(ص) پیغمبرش هست گفته که به تمام ادیان احترام بذارید.
دین از پدر به فرزند میرسه خانوم! چند درصد از مسلمان ها مسیحی ها یهودی ها بهایی ها خواستن که دینشون این باشه؟ها؟ من همکلاسی هایی دارم که حتی به وجود خدا ایمان ندارن ولی آدم های خوبی اند و به منی که به خدا ایمان دارم احترام میذارن.میفهمی احترام! عزیز من،خواهر من بیا یاد بگیریم احترام بذاریم و دنیا رو برای خودمون کوچیک نکنیم. همه انسانن و حق انتخاب دارن. من تو کشوری زندگی میکنم که همه میتونن دینشون رو تبلیغ کنن ولی تو ایران همچین امکاناتی به اقلیت های ما داده نمیشه. عزیز من گلشیفته بهایی نیست ولی اگر هم بود باید به دینش و اعتقاداتش احترام میذاشتی. پیغمبر ما گفته همه رو به اسلام دعوت کنیم نگفته که هرکسی که مسلمان نبود به باد دشنام بگیرید و زندان کنید!!! تو اخبار رو یه نگاهی بکن ببین کجاها جنگ داخلی هست،کجاها بیشتر دیکتاتور پروره،کجاها مردمش مظلومن و دارن زجر میکشن؟؟!! کشورهای مسلمان!!! خوب حالا فقط میشه یه کار کرد اینکه از درون خودمون رو بسازیم و با فرهنگ بشیم و احترام گذاشتن رو یاد بگیریم و بعد وقتی شدیم نمونه ی یه آدم عاقل و بالغ دینمون رو تبلیغ کنیم که لااقل کسی حاظر باشه حرفمون رو گوش بده. خیلی حرفهای دیگه باهات دارم ولی دلم میخواد با همین قانع شده باشی…نصیحت من به تو اینه که یکم با چشمان بازتر به اطرافت نگاه کن دوست من.

برای عسل بانو: مریم عزیزم تو برای من نمونه ی کامل یک دختر با حیا و مومن هستی. تو اولین خواننده ی وبلاگ من بودی و با اینکه میدونم تو عقاید تو ارتباط با نامحرم گناه کبیره است اومدی تو وبلاگم و از همون اول با ما همسفر شدی و به من،آقایی و همه ی عقایدمون احترام گذاشتی. تو یک نمونه ای که خیلی از به اصطلاح مومنین باید ازت درس یاد بگیرن. همیشه حظورت برامون دلگرمی بود و ازت به عنوان یک انسان به خاطر اینکه با منی که ۱۸۰ درجه با عقاید تو فرق دارم با احترام رفتار کردی تشکر میکنم.پاینده باشی!

سلام گل منگولی ها خوبین؟ چون مطالب پست مهم و یکم طولانیه سریع میرم سر اصل مطلب. میخوام راجب ۳تا موضوع صحبت کنم که فعلا سومی از همه مهمتره پس همه به صف، آماده:

۱- تبریک میگم به خودم و همه ی ایرانی ها به خاطر اینکه اصغر فرهادی سربلندمون کرد. ولی راستش دلم هم یکم گرفت و این دل گرفتگی زمانی بود که من و آقایی ۱۰۰باااار این ویدیو و عکس های گرفتن گلدن گلوب رو تو فیسبوک پخش کردیم که دوستای خارجیمون ببینن و به ایران ما افتخار کنن و تو همین احوالات آقایی برای باز کردن حساب بانکی رفت بانک و اونجا با کارمند بانک کلی گرم گرفته و اون هم پرسیده که چرا ایران اینقدر تو اخبارا هستش و چه خبره تو کشورتون؟(البته نه با حالتی بد،بلکه با لحن هم دردی گفته) آقایی هم گفته که اینا همه سیاسی هست و ما کار به سیاست نداریم و مردم صلح طلبی هستیم(اینجا ادای فرهادی رو در آورده) بعد همینجور حرف زدن تا بحث کشیده به فیلم و آقایی گفته که یه فیلم ایرانی امسال گلدن گلوب گرفت و اضافه کرده بود که کلا ۴ یا ۵ فیلم نامزد بودن که یکی شون ایرانی و اون یکی بلژیکی بوده به نام “The kid with a bike” و یهو کارمند بانک گفته که چه جالب بلژیک هم نامزد بوده؟ چه جالب نمیدونستم.
نتیجه ی حرف: این شد که من و آقایی با خدومون گفتیم وای که چقدر بدبختیم که یه فیلم بردیم به عالم و آدم میگیم که مبادا راجب ما فکر بد کنن. در حالی که این اروپایی ها یا حالا کلا بگیم کشورهای پیشرفته اونقــــــــدر موفقیت دارن که اینا توش گم شده و حتما باید اهل و عاشق سینما باشن تا این خبرا به دستشون برسه! و همون جا دعا کردیم روزی کشورمون اونقـــــــــــدر سر بلند و موفق بشه که ما هم که همچین ها هم عاشق فیلم نیستیم خبردار نشیم که فیلممون نامزد گلدن گلوب بوده! و از همه مهم تر اینکه با همین چند نفری که برامون افتخار آفریدن درست برخورد کنیم و نگیم چرا با نا محرم دست دادی…ای بابا.

۲-چه حالی بهتون دست میده که صبح سر خوش از خواب پاشی بری فیسبوک ببینی عکس گلشیفته رو همه به اشتراک گذاشتن و مردم دو دسته شدن یکی میگه آفرین و یکی میگه ف.ا.ح.ش.ه و هزااااار تا حرف دیگه!! راستش من از همون اول که این عکس رو دیدم هیچ نظری نداشتم. کارش نه آفرین داشت و نه ناسزا…بالاخره اون از ایران خارج شده بود و حالا یه بازیگر هالیوودی هستش و ما از این چیزا از بازیگرای هالیوودی کم ندیدیم. چرا مردم آمریکا به آنجلینا جولی ناسزا نمیگن؟؟؟ خوب چون به مسیری که انتخاب کرده احترام میزارن. آقا گیریم تو گلشیفته رو دوست داشتی حالا دیگه دوسش نداشته باش دیگه چرا ناسزا؟ چرا تهمت؟ چرا شایعه؟؟؟؟؟ بیشتر از این هم کشش ندین خودش میدونه و خدای خودش.
ابهام زدایی: دوستانی هستن که میگن اون فیلم منتاژه و عکس فتوشاپ!! خواستم بگم که عزیزان اون مجله ای که این عکس و منتشر کرده یکی از معتبر ترین مجله های فرانسه است و امکان نداره همچین ریسکی بکنه! میدونید اگه اون عکس و فیلما واقعی نباشه چه بلایی سر سردبیر میاد؟؟ شهر هرت که نیست. برخی دوستان هم میگن که حالا که از ذوق گلدن گلوب خوشحال بودیم یهو خورد تو پرمون چون بعضی افراد و به خصوص کارگردان ها که حالا اسمشون رو نمیبرم دستمال دستشون گرفتن و دارن کردی میرقصن و اگه قرار بود گلشیفته این کار رو بکنه چرا الان؟؟؟؟ و در جواب این دوستان باید بگم که دوستی دارم در فرانسه که حدودا یک هفته قبل از انتشار این عکس(یعنی قبل از گلدن گلوب) بهم گفت که همچین چیزی شده و فیلمش رو دیده بود. خوب گلشیفته چه میدونست قرار کی بذارنش رو سایت؟؟! نمیشه که سر دبیر به ساز همه برقصه! خلاصه دوست عزیز غیرتت رو نگهدار واسه زندانی های سی.اسی که بهشون تجاوز میشه و صداشون به گوش هیچکس نمیرسه به قول کامبیز: ” اگر از نگاه کردن به عکس گلشیفته فارغ شده اید باید گفت که در ضمن سه روزنامه نگار، س.هام بورق.انی، پرس.تو دوکوه.کی و مرض.یه رس.ولی، در همین یکی دو روز اخیر دستگیر شده اند.
حالا خوبی؟؟

۳- اتفاقات مهمتر از گلدن گلوب و گلشیفه اینه که دولت آمریکا در راستای کمک به هالیوود تصمیم گرفته که اینترنت کل جهان رو محدود کنه و انگار اینترنت جهانی ملی میشه! خوب چرا؟ میگم. یه قانونی هست به اسم کپی رایت(که همه اسمش رو میدونیم و لی خیلی کم بهش عمل میکنیم) که بارها و بارها توسط افراد مختلف زیرپا گذاشته شده و دولت آمریکا برای اینکه از دانلود فیلم و نرم افزار جلوگیری کنه میخواد انترنت کل دنیا رو محدود کنه اسم این طرح هست “SOPA” البته منم مثل شما فکر نمیکنم که اینکار فقط برای قانون کپی رایت باشه و حتما یه مسئله سی اسی پشت قضیه هست(از این آمریکای هرچی بگی بر میاد) ولی سایت هایی مثل گوگل و ویکیپدیا در بیانیه هایی سعی در روشن کردن مردم کردند. دوستان عزیز اگه این اتفاق بیافته کل دنیا لنگ میمونه. کاوشگرها و پژوهشگرها دانشجوها و…. میمونن رو هواااا دیگه نه سرچی نه چیزی. این مسئله خیلی جدیه. به طور مثال سایت ویکیپدیا دست راست آقایی و منه یعنی هرچی که ندونیم چیه میدویم میریم ویکی پدیا ولی میدونین دیروز چی شد؟؟؟ رفتیم ویکیپدیا و دیدم به دلیل اعتراض به طرح”SOPA” تمام صفحات انگلیسی خودش رو بسته و یه بیانیه گذاشته که: ما میخوایم به شما مردم اثبات بشه که زندگی بدون اینترنت چه طعمی داره.پس اعتراض کنید!! شما هم میخواین اعتراض کنید یا ترجیح میدید کلا بی اینترنت باشید  اون نیمچه اینترنت ملی هم از دستتون بره؟؟؟ اگه میخواین اعتراض کنین برین به لینک زیر:

https://www.google.com/landing/takeaction/

اشتباه نکنید این فقط برای آمریکا نیست برای همه دنیاست چون اگه آمریکا اطلاعات رو رو اینترنی نذاره و سرعت رو کم کنه کل دنیا فلج میشه.

نکته: من هرچی زیپ کد از ایران زدم قبول نکرد یه چیز شانسی زدم ۵۳۰۰۴ قبول کرد.علتش اینه که گوگل بیشتر میخواد آمریکایی ها اعتراض کنن و این صفحه بیشتر مال اوناست.
و دیگه اینکه قرار بود این طرح امروز تصویب بشه ولی به دلیل مخالفت میلیونی و جهانی مردم فعلا به تعویق افتاد.

روز نوشت هام:

رفتم امتحان تعین سطح دادم و همین سطح خودم قبول شدم خدا رو شکر و حالا به زودی کلاسام شروع میشه.
یه چیز جالب: من و آقایی چند روز پیش رفته بودیم کتابخونه که درس بخونیم که کلیییییی برام جالب بود. کتابخونه به قدری مجهز بود که آدم شرمنده میشد. مثلا سر هر میز یه چراغ مطالعه و پریز برق بود و اینترنت پرسرعتم که بماند. آقایی میگفت یادش به خیر ایران که بودم همیشه تو کتابخونه سر میزی که کنار پریز برق بود دعوا بود!!(چون تعداد پریزها کم بوده و همه میخواستن لپ تاپشون رو به برق بزنن)!
تو راه برگشت تو خیابون دیدم یه کسی که حالا یا اسباب کشی کرده یا تغیر دکوراسیون داده یه سری وسایل گذاشته دم در و رو وسایل ها یه عروسک گنده خرگوش و یه عروسک کوچولوی خرس هم بود. منم جفتشون رو زدم زیر بغلم و آوردمشون خونه و از سرما نجاتشون دادم. ها ؟ چیه؟ داری فکر بد میکنی؟ اولا که اونا آشغال نبودن بعدشم به خدا نو بودن تمیزه تمیز. من که دوسشون دارم حالا شما آزادی هرجور میخوای فکر کنی :(

خدا نوشت: چی کار داری میکنی؟ خوبی؟ توام کلافه شدیا. یه آش شعله قلمکار ساختی که از گلوی هیچکس پایین نمیره ولی با این حال بازم من عاشقتــــــــــــــــم.

عکس نوشت: این عکس منو یاد خیلیییییی آدم ها میندازه. آدم هایی که مجبورن خونشون رو ترک کنن ولی دلشون همیشه و همیشه پیش خونشون گیر کرده. یکی مثل من که با تمااااااام بدی های وطنم و دل پری که ازش دارم بازم دلم اونجاست و گاهی براش گریه میکنم.یا مثل اون زندانی تبعیدی یا مثله… جای خالی رو خدتون پرکنید!
اگه اینترنت ملی نشد و تونستین بیاین اینجا و اگه اینجا با این حرفهای امروزم فیلتر نشد،میام بزودی به امیدخدا.فعلا…

سلام دوستای وبلاگی گل. یه چند تا نکته رو خواستم بگم که از این سوتفاهم بیاین بیرون!! عزیزان من اگه گفتم بیخیال نظرات شدم منظورم این نبوده که نظرات رو نمیخونم که خیلیا اومدن و گفتن پس دیگه نظر نمیذاریم و… یا خیلی ها گفتن تو فیسبوک کامنت بذاریم بهتره!! من همــــــه ی نظرات رو میخونم چون سیستم سایت ما طوری هست که نظرات شما دوستای گلم رو برام ایمیل میکنه و از اونجایی که من همیشه صفحه ایمیلم بازه اونارو میخونم. و چون این روزها واقعا وقت برای چیزی نوشتن کم دارم ترجیه دادم که فقط نظراتی رو که سوال ازم پرسیدن جواب بدم اونم نه زیر کامنت ها بلکه تو وبلاگ خودشون! من همه ی شما رو دوست دارم و برای به دست آوردن تک تکتون وقت گذاشتم و از داشتنتون خوشحالم. شما شریک غم ها و شادی های ما هستید. پس لطفا فکر نکنید که من بهتون بی توجه شدم. و دیگه اینکه من شاید دیر دیر سر بزنم بهتون ولی وقتی میام نه تنها پست اولتون بلکه همه ی پست هایی رو که جا موندم میخونم. ازتون خواهش میکنم یکم درکم کنید و قبول کنید که من موجود دوپایی هستم که گاهی وقت کم میارم و تیکه بارونم نکنید که از وقتی که آقایی اومده فلان شده بیسار شده. والله آقایی تو یه شهر دیگه زندگی میکنه و ما فقط تعطیلات کنار همیم! این حرف ها یکی دو روز بود تو دلم قلمبه شده بود.

این چند روز:

یه مشکلی پیش اومد که من مجبور شدم از مینا بخوام که امروز بیاد بروکسل و شب هم پیشم بمونه و فردا باهم برگردیم به شهر آقایی.حالا امروز که برسه میبرم میگردونمش حسابی. چون تا حالا بروکسل رو ندیده.

من از آموزشگاه فرانسه ام خسته شده بودم و همه اش فکر میکردم با این روشی که اینا درس میدن من تا ۱۰سال دیگه هم به سطح دانشگاه نمیرسم.یکی از دوستامون یه جای دیگه رو بهم معرفی کرد که برای خود دانشگاه هستش و اصلا کلا کسایی میرن اونجا که میخوان برن دانشگاه. وقت ثبتنامش هم امروز شروع میشد ساعت ۹ صبح. ولی اون دوستمون گفت زود برو چون شلوغ میشه منم ساعت ۷ از خونه زدم بیرون و ۸ اونجا بودم.ولی هوا تاریک بود و محوطه بزرگ رسما گیج شده بودم.هیچکدوم از چراغای ساختمون ها هم روشن نبود.دیدم چراغ یه ساختمون روشنه رفتم توش که سئوال بپرسم نگو خوابگاه پسرونه بوده! به به :) بعد دیدم یه پسری تو راهرو داره میره ازش پرسیدم اونم گفت که فکر میکنم باید بری تو حیاط سمت راست و… و بعد دیدم خودشم داره باهام میاد.منم تو دلم میگفتم ایول مرام و معرفت که نذاشتی تو اینجا تنها بمونم بعد دیدم نــــــه رسما داره باهام میاد بعد آخرش فهمیدم خودشم میخواد کلاس زبان ثبتنام کنه :) البته چه زبانی رو دیگه نمیدونم! سالن وحشتنااااااااک شلوغ بود با اینکه ساعت ۸ بود و ۹ نشده بود ولی کارمندا کار مردم رو راه مینداختن و اونقدر مردم تو ردیفهای منظم ایستاده بودن که منی که از دیدن جمعیت وحشت کرده بودم کارم ۱۵دقیقه بعدش راه افتاد! داشتم فکر میکردم اگه ایران بود که عمراااا زودتر از ۹ جواب سلامم به آدم نمیدادن و کلی معطل میکردن که بذار سیستم بیاد بالا و … از طرفی مردم هی جاشون رو تو صف عوض میکردن و صف چند شاخه میشد و سر اینکه کی اول بوده بحث میشد بعدا یکی میومد از اون دور به کارمنده دست تکون میداد بدون اینکه تو صف وایسته کارش راه میافتاد چون پسرخاله طرف بوده و… وقتی به این چیزا فکر میکنم و وقتی یادم میافته با وجود سن کمم ولی به پاس مشکلات رنگ و وارنگی که تو زندگیم داشتم چقـــــدر تو این اداره ها و بیمارستان ها و .. ایران عمرم رو حدر کردم و چقدر اعصابم خورد شد و اعصاب خورد کردم،علی رغم دلتنگی و بی تابی های گاه و بیگاهم برای وطن خوشحال میشم که اینجام!
خلاصه کار من زودتر از اون چیزی که فکر میکردم تموم شد و حالا قراره ۳شنبه امتحات تعیین سطح بدم و به سلامتی قدم بزرگی رو برای نزدیک شدن به دانشگاه بردارم.

امروز اولین امتحان آقایی در دانشگاهش بود. عزیزدلم خیلی دلشوره داشت چون واقعا درس سخت بود طوری که استادشون گفته بود به جز وسایل الکتریکی مثل موبایل و لپتاپ هرچقــــــــدر دلتون میخواد کتاب و جزوه بیارید :) این دیگه واقعا open book شد دیگه! هنوز از جلسه بیرون نیومده و نمیدونم امتحان رو چطور داده.

دیشب یهو به قول سینمایی ها یه play back زدم به پارسال همین موقع!! پارسال همین موقع تقریبا هر رووووز گریه میکردم و میگفتم الان درست مثلا ۹۰ ساعته از آقایی جدا شدم…ترس از دست دادنش ترس خراب شدن رابطه داغونم میکرد. اون موقع ها حرف اومدنش هم نبود.قرار بود که من برگردم…گاهی اوقات حس میکردم دیگه امکان نداره ببینمش…همیشه ته دلم شور میزد. ولی حتی حدس هم نمیزدم که خدا یه همچین سرنوشتی رو برامون رقم بزنه…خدای من هیــــــچ کس باورش نمیشد که ما بتونیم. تو خواستی و شد. از این به بعدش هم با خودت. خیلی دوستت دارم.

یه عکس میذارم که منو ساعت ها به فکر فرو برد…نظرتون رو راجبش بگید…

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


حفاظت شده: من شرمنده ام!

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


کو من؟

این روزها از دست خودم کلافه ام…انگار جواب هیچ سوالی راضیم نمیکنه انگار هیچ اتفاقی آرومم نمیکنه انگار دیگه صبح ها به خورشید سلام نمیکنم. کو من؟؟ کو اون دختر قوی که هیچ چیز خم نمیکردش؟؟؟ گاهی فکر میکنم چون قدیم ترها همه اش تو فشار بودم بدنم جرات ابراز ناراحتی و درماندگی نداشت ولی حالا که آرومم همه چی ریخته بیرون…

چند وقتی هست که از هر فرصت و بهانه ای واسه گریه کردن استفاده میکنم. آقایی همه سعیش رو میکنه ولی هرچی سعی میکنه کمتر نتیجه میگیره انگار :( این روزها خالی ام از من… انگار یکی دیگه اومده تو این بدن. تمام شهر برام خاکستری شده! اینکه هیچ امیدی به آینده تحصیلی و شغلیم ندارم منو نگران میکنه…اینکه سکوت میکنم و هیچی نمیگم و از اینکه درد و دل میکنم خسته شدم :( یه دوگانگی بزرگ داره دیوانه ام میکنه.
تا میگم فرانسه دوست ندارم و به نظرم نمیتونم باهاش رشته مورد علاقه ام رو تو دانشگاه بخونم همه میگن”فکر کن داری تو ایران لیسانس فرانسه میگیری،همه ایران فرانسه میخونن که بیان اینجا ولی تو اینجایی،همه تلاش میکنن” همه همه همه همهههههههه این همه من نیستم! من دوست نداشتم اینجا رو دوست نداشتم فرانسه رو ولی تنها چاره ام اینه که بخونمش :( وقتی مجبوری یه کاری رو بکنی ازش متنفر میشی این خاصیت ما انسانهاست(البته اگه انسان باشم!).

گاهی میگم کاش مثل سینگ شو به دانشگاه و درس و پیشرفت فکر نمیکردم.اونوقت راحت تر زندگی میکردم نه؟ :(
اینکه اصلا نمیدونم به چی علاقه دارم و نگرانم از اینکه اون رشته ای که علاقه دارم رو نتونم با این زبان بخونم دیوانه ام میکنه.شما جای من بودین چی میخوندین؟؟؟
صدبااااااااار تصمیم گرفتم مثل آدم بشینم بخونم و توصیه های آقایی رو گوش کنم ولی مگه میشه؟؟ آقایی هم انگار یاسین تو گوش…استغفرالله :(

اینروزها تنها دل مشغولیم درس نیست! یکی از معضلات بزرگ زندگی من شده گذشته ای که فراموش نمیشه و روز به روز منو آب میکنه :( کاش مثل فیلم  Eternal Sunshine of the Spotless Mind  منم میتونستم برم یه بخشی از حافظه ام رو پاک کنم. همه اش دلم خواب میخواد ولی کابوس ها مجال خواب نمیده. خدایااااااااا خودت کمکم کن من که عقلم به جایی قد نمیده :( از آقایی کمک خواستم و ازش خواهش کردم کمکم کنه ولی تو یکی دوتا چیز گارد گرفت و گفت نمیشه منم گفتم حالا که اینطور شد خواهشم رو پس میگیرم و خودم دردم رو درمون میکنم.

یه زمانی تب فیسبوک داشتم و حتی یه لحظه از پیجم بیرون نمیومدم ولی حالا دیگه ازش زده شدم و دلم کلی ازش شکسته :( چه خبرهای بدی که توش ندیدم،چه اتفاقاتی که نیافتاد چه حرف ها و حدیث ها که نشد…چرا آدم ها فقط از دور قشنگن؟؟
چرا وقتی نزدیک میشن همه چی اینقدر تلخ میشه؟؟ چرا خیلی از آدم ها حتی از دور هم زشتیشون،بدیشون پیداست؟؟ اینفدر سخته خوب بودن یا من لایق این بدی هام؟!؟!؟ دلم میخواد آی دی فیسبوکم رو غیرفعال کنم ولی متاسفانه با خیلی از دوستام تنها پل ارتباطیم همین فیسبوکه :(

امروز یه کار مثبت کردم و به پوستم رسیدم.بس که رفتم تو وبلاگ ها و دیدم همه دارن این کارو میکنن :)
حتی حوصله ندارم پرده ی اتاقم رو بگشم نور بیاد :( وبلاگ هاتون میام ولی نظر نمیذارم یعنی اصلا حسش نیست ببخشید :( از فردا میام میخونم نظر هم میذارم قول قول.
راستی یه وبلاگ زدم و جای نطرات رو بستم و وقتی دلگیرم مینویسم یکم حالم رو بهتر میکه ولی چیزی که خوبه که از وقتی وبلاگ رو ساختم آمار بازدید کننده اش صفر تشریف داره و این منو خوشحال میکنه! دلم نمیخواد کسی بخوندش.

دوسم دارین؟؟؟ حس میکنم این روزا هیچ دوست داشتنی نیستم هـــــــــــــــــی

شوکول کجایی؟؟؟ یه خبر از خودت بده زود

پی نوشت: رو اسم فیلم که کلیک کنید نقدش رو میبینید پیشنهاد میکنم اگه ندیدین ببینید البه اگه از فیلم های عمیق خوشتون میاد اگه هم دیدین دوس دارم نظرتون رو بدونم.

خدا نوشت: امروز برای اولین بار بهت خندیدم…منو ببخش! آخه واقعا این دنیا نون خور اضافه میخواست چی کار؟؟؟

آقایی نوشت: تو به همه ی بدی های دنیا می ارزی…غصه ی منم نخوری ها قربونت برم از قدیم گفتن این نیز بگذرد!

ارسال های قدیمی تر »